محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6143
تاريخ الطبرى ( فارسي )
با ياران خويش به خلوت بود دليل را به كشتن تهديد مىكرد . پس از آن باغر به مستعين تقرب جست و در خانهء خلافت به خدمت پرداخت ، اما مستعين حضور وى را خوش نداشت . يك روز كه بغا به نوبت در منزل خويش بود مستعين گفت : « چه كارهايى به ايتاخ سپرده بود ؟ » وصيف به دو خبر داد ، مستعين گفت : « سزاوار است كه اين كارها را به ابو محمد باغر بسپاريد . » وصيف گفت : « آرى . » خبر به دليل رسيد كه برنشست و نزد بغا رفت و به دو گفت : « تو در خانه اى و آنها در اين تدبيرند كه ترا از همه كارهايت معزول كنند و چون معزول شدى چيزى نمىگذارد كه بكشندت . » پس بغا به روزى كه به نوبت در منزل خويش بود شبانگاه بر نشست و سوى خانه خلافت رفت و به وصيف گفت : « آهنگ آن كرده اى كه مرا از مرتبتم بر كنار كنى و باغر را به يارى و به جاى من نهى ؟ باغر يكى از بندگان من است و يكى از ياران من . » وصيف به دو گفت : « ندانستم خليفه از اين چه مقصود داشت . » آنگاه وصيف و بغا هم پيمان شدند كه باغر را از خانه خلافت دور كنند و در كار وى تدبير كنند ، پس شايع كردند كه وى امير مىشود و سپاهى بجز سپاه خويش پيوستهء او مىشود و خلعتش مىدهند و در خانهء خلافت به جاى بغا و وصيف مىنشيند كه اين هر دو عنوان امير داشتند و وى را بدين گونه سرگرم مىداشتند . بدينسان مستعين به باغر نزديكى مىجست كه از جانب وى در امان باشد . پس باغر و اطرافيان وى احساس خطر كردند ، و او گروهى را كه در بارهء كشتن متوكل با وى بيعت كرده بودند ، يا بعضيشان را با كسان ديگر ، به نزد خويش فراهم آورد ، و چون فراهمشان آورد با آنها سخن كرد و بيعت را بر آنها مؤكد كرد چنان كه در بارهء كشتن متوكل كرده بود . گفتند : « ما بر بيعت خويش هستيم . »